فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
424
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
الرُّجْز - چركى ، پليدى ، عذاب ، بت پرستى . الرَّجْز - مترادف ( الرُّجْز ) است ، گناه . الرَّجَز - گونهاى بيمارى در سرين شتر است كه ساعتى رانهايش مىلرزد و سپس به حال عادى باز مىگردد ، بحرى از بحور شعر است كه وزن آن شش بار ( مُسْتَفْعِلُن ) است . رَجَسَ - - رَجْساً : آب را با مِرجاس اندازهگيرى كرد ، - تِ السَّمَاءُ : آسمان بانگ رعد سر داد ، - البَعِيرُ : شتر بانگ زد ، - فلاناً عن الأَمْرِ : فلانى را از آن كار باز داشت . رَجِسَ - - رَجَاسَةً : كار زشت يا قبيح كرد . رَجُسَ - - رَجَاسَةً : مترادف ( رَجِسَ ) است . الرِّجْس - حركت آرام و آهسته ، چركى ، وسوسهى شيطان ، كار زشت ، كيفر كار زشت و قبيح . الرَّجَس - چركى و پليدى . الرَّجِس - مترادف ( القَذَر ) است ، آنكه مرتكب كارى زشت و قبيح باشد . رَجَعَ - - رُجُوعاً و مَرْجِعاً و مَرْجِعَةً و رُجْعَى و رُجْعاناً : روى گردان شد ، برگشت ، - الشيءَ عنهُ او اليهِ : آن چيز را از وى بازداشت و برگردانيد ، - عن رَأيِهِ : از نظرى كه داشت عدول كرد ، - الى صوابِهِ : راهنمائى درست شد ، - الى الصِّحَّةِ : بهبود يافت ، - فى كلامِهِ : عهد و پيمان خود را شكست ، - القوم على اعقابهم : آن قوم از راهى كه آمده بودند برگشتند ؛ « يَرْجِعُ ذَلِكَ الى أن » : سبب آن آنست كه ؛ « يَرجِعُ السَّبَبُ الى » : علتش آنست كه . . . ، - رُجُوعاً و رِجَاعاً الطَّيْرُ : پرندگان از جاى گرم به جاى سرد رفتند ، - رَجْعاً و مَرْجِعاً و مَرْجَعاً الكلامُ فيهِ : سخن در او اثر كرد و فايده رسانيد ، - العَلَفُ فى الدابَّةِ : علف بر ستور سودمند شد . رَجَّعَ - تَرْجِيعاً في المصيبة : در سوك وارد شده : « إنّا لِلَّه و انَّا اليهِ رَاجِعُون » گفت ، - فى صَوتِهِ : صدايش را در گلو گردانيد ، - صدَاهُ : صداى خود را بازگردانيد ، - تِ الدابَّةُ : ستور گام برداشت . الرَّجْع - مص ، پاسخ نامه ، باران پياپي ، گياهان بهارى ، آبگير كه در آن آب آمد و شد كند ، سود ، - ج رِجَاع و رُجْعَان و رِجْعَان ، سرگين ، - مِنَ الأَرضِ : زمينى كه در آن سيل گسترش يابد ؛ ج رُجْعَان ، - من الكتف : پائين شانه ؛ « رَجْعُ الصَّدَى » : انعكاس صوت در جاى خالى . الرُّجْعَى - مترادف ( الرُّجُعَة ) است . الرُّجْعَان - مترادف ( الرُّجْعَة ) است . الرُّجْعَة - پاسخ نامه . الرَّجْعَة - بازگشتن ، - ج رُجَع : قبض رسيد از گيرندهى مال . الرِّجْعَة - نوع بازگشتن ، شتران خرد كه از بازار فروش عودت داده شوند ، دليل و حجت . الرَّجْعِيّ - بازماندهى ميوهى درخت در سال پس از گذشت ميوهى بار اول ، به گذشته برگشتن ، به ما قبل برگشتن ؛ « ليسَ لِهَذا القَانون مفعُولٌ رَجْعِيّ » : اين قانون نسبت به گذشته اثرى ندارد ، آنچه كه ويژهى ارتجاع يا به عقب برگشتن باشد . الرَّجْعِيَّة - روش ارتجاعى به گذشته كه سدّ پيشرفت اجتماعي و سياسى كشور باشد . رَجَفَ - - رَجْفاً و رَجَفَاناً و رُجُوفاً و رَجِيفاً : از ترس پيشامدى كه بر او وارد شده بود آرامش نداشت ، - الرجُلُ : آن مرد سرگردان و نا آرام شد ، - هُ : آن چيز را با شدت تكان داد پس لرزيد و تكان خورد ، - القومُ : آن قوم براى جنگ آماده شدند ، - تِ الأرضُ : زمين لرزيد ، - الرعْدُ : رعد پياپي غريد ، - تِ الأسنانُ : دندانها ريخته شدند . الرَّجْفَة - اسم مرّه است ، زمين لرزه . رَجَلَ - - رَجْلًا هُ : به پاى او زد و آن را دردمند كرد ، - الشَّاةَ : دو پاى گوسفند را بست ، - الفَصيلَ : بچهى شتر را با مادرش رها كرد تا هر اندازه كه بخواهد شير بخورد . رَجِلَ - - رَجَلًا : پياده راه رفت ، بر پاى او ضربهى سختى زد ، - الفَصيلُ : بچهى شتر رها شد تا از مادرش شير بمكد ، - تِ الدَّابَّةُ : يك پاى ستور سفيد شد . رَجَّلَ - تَرْجِيلًا هُ : او را نيرومند ساخت ، - الشَّعْرَ : موى سر را فروهشته كرد . الرَّجْل - پياده ، مرد ؛ « شَعْرٌ رَجْلٌ » : موى فروهشته و فرفرى . الرِّجْل - ج أَرْجُل : پاى ، گام ؛ « رِجْلُ البحرِ » : خليج ؛ « رِجُلُ الجبلِ » : پائين كوه ؛ « رِجْلَا السَّهْمِ » : دو طرف تير ؛ « كَثِيرَةُ الأَرْجُل » ( ح ) : تيرهاى از حشرات مفصلى مانند هزار پا كه بعضى از آنها سمّي هستند ؛ « هو يُقَدِّم رِجْلًا و يُؤَخِّرُ اخرى » : در كار خود ترديد دارد كه آيا بكند يا نكند ، - ج أَرْجَال : گروهى از چيزى ، گروه انبوه از ملخ . اين واژه جمع است از غير لفظ خود ، پيشرفت ، تنگدستى و بينوائى ، مرد بدانديش و بدخوى ، مرد گيج و فراموشكار ، ترس ، شلوار ، دفتر سفيد و نانوشته ؛ « رِجْلُ الجَرَادِ » ( ن ) : تيرهاى از گياهان است ؛ « رِجْلُ الدِّئْب » ( ن ) : تيرهاى از گياهان است بگونهاى نامأنوس كه در مناطق گرمسيرى و نيز در مناطق سردسير و كوهستانى وجود دارد ؛ « رِجْلُ الجَبّارِ » ( فك ) : نام ستارهايست ؛ « رِجْلُ الجَوزاء » ( فك ) : نام ستارهايست ؛ « رِجْلُ قَنْطورس » ( فك ) : نام ستارهايست . الرَّجُل - ج رِجَال و رَجَلَة و رَجْلَة و أَرَاجل و رجَالات : پياده ، مرد ؛ « رِجَالُ الدُّولَة » : كارمندان دولت كه امور را اداره كنند ؛ « الرِّجَالات » : اعيان و اشراف مملكت . الرَّجِل - من الشعْر : موى فرو هشته و مجعّد . الرَّجْلَى - ج رِجال و رَجَالى : مؤنث ( الرجْلان ) است . الرَّجْلَاء - مؤنث ( الأَرْجَل ) است . الرَّجْلَان - ج رُجَالى و رَجَالى و رَجْلَى : مترادف ( الرَّاجِل ) است . الرُّجْلَة - توانائى در راه رفتن ، سفيدى يك